جنگجوی ِعاشق

عشق، آن است که تو را خدای عزّ و جلّ از تو بمیراند و به خود زنده کند.

جنگجوی ِعاشق

عشق، آن است که تو را خدای عزّ و جلّ از تو بمیراند و به خود زنده کند.

جنگجوی ِعاشق

You won’t lie
You will shine bright
I see the light of the ending

You’ll be fine
Like a rising star
? Can you also see that starlight


بایگانی


دویدن باعث میشه باور کنم برای همیشه یه بازنده نخواهم موند.
چقدر دلم یه پارتنر برای دویدن می‌خواد. که بتونم اراده و اشتیاقم رو باهاش تقسیم کنم.. اطلاعات رد و بدل کنم، سوالاتم رو بپرسم، مشورت بکنم و غیره.
احیاناً اینجا کسی هست که اهل دویدن باشه یا بخواد دویدن رو شروع کنه و نیاز به یک فرد پایه و گاهاً انرژی دهنده داشته باشه؟ (وی قابلیت جوگیر کردن بقیه را داشت :D)

۲ نظر ۰۳ دی ۹۹ ، ۰۲:۲۴
ZaR

کاراکتری به ناروتو اضافه شده به اسم "سای". ظاهراً یه جاسوسه، رنگ پریده‌ست و حس سرما به آدم القا می‌کنه. با اینکه خودش میگه هیچ احساسی نداره مدام در حال لبخند زدن‌های الکیه. جوری‌که با لبخندهای دم دستیش اعصاب بیننده رو بهم می‌ریزه. حداقل اعصاب من که با دیدنش خط خطی میشه، یادم میوفته که من هم به این حرکت دچارم..
اینقدر این امر ناخودآگاه اتفاق میوفته و رفته رفته جزئی از وجودت میشه که دیگه نمی‌تونی اصل رو از فیک تشخیص بدی، تا وقتی‌که ذره‌بین بگیری روی وجودت و کوچکترین واکنش‌ها رو آنالیز و ریشه‌یابی کنی. در این صورت ممکنه متوجه بشی این‌جور وقت‌ها چه طور خود ِ واقعی از ترس عقب‌نشینی می‌کرده، پشت در ِ چوبی ِ بزرگی پناه می‌گرفته و در رو پشت سرش سه قفله می‌کرده..از اون طرف ظاهر مجبور می‌شده خودش رو محکم حفظ کنه مبادا کسی متوجه این جای خالی بشه.. و با تکرار شدن موقعیت‌های غیر قابل اجتناب، خود به خود تبدیل شده به یک شنونده‌ی خنده‌روی حرفه‌ای که در واقع به دیگران القاء کنه" ببینید چقدر من آدم خوب و دوست‌ داشتنی‌ای هستم، هیچ ضرری هم برای هیچ کس ندارم، پس من رو دوست داشته باشید و بهم آسیب نرسونید."
رفته رفته این نقش اینقدر در وجودت رسوخ کرده و کهنه شده که بعد از سال‌ها شک می‌کنی.. آیا واقعا آدم خنده‌رو و فانی هستی یا فقط به ادا در آوردن عادت کردی؟ اما درد گرفتن فک از روی خنده‌های واقعی کجا و سِر شدن ماهیچه‌های خط لبخند از زور ِ خندیدن‌های اجباری کجا؟ یک ایده‌آل فیک و توخالی بهتره یا یک وجهه‌ی پر از سوراخ و نقصان ِ حقیقی؟

پ.ن. در شرف انقلابم، حتی اگه شده مجبور بشم خندیدن رو از دایره‌ی رفتارهای فعلی حذف کنم.. اگر واقعی نباشه نمی‌خوامش. واسه همین خطاب به ظاهر ِ فیک ِ خوب و ایده‌آل می‌خونم:

 عذرخواهی‌هات مثل قوطی تو خالی می‌مونه
الان دیگه برام مثل صدای واق واق سگه
الان دیگه هر بار میبینمت، همه چیت حالمو بهم می‌زنه
میندازمت دور تا بازیافت شی
امروز بهت میگم، که دیگه نمی‌خوامت.

See you later / BlackPink

۲ نظر ۳۰ آذر ۹۹ ، ۱۹:۵۷
ZaR

مجتبی شکوری، برنامه کتاب باز، نقل به مضمون:

"همه ی ما چیزی رو نیاز داریم که در دستمون باشه وقتی شلاق های رنج  مجروح مون می کنه؛ اون رو سفت در درونمون فشار بدیم و بگیم من هنوز این رو دارم..این رو هیچ کس نمیتونه از من بگیره. این امید گاهاً ضد غریزه ی ماست چون یأس گاهی آسان ترین کاره، خیلی ساده ست که آدم  مایوس بشینه و در بی عملی و در یک قطعیت اندوه بار فرو بره و کاری نکنه. امید یک وقت هایی جنگیدن با خودمونه. وقتی که میگن انسان دشواری وظیفه ست و آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی فال به نام من دیوانه زنند.. وقتی انسان بودن اینقدر کار سختیه، منظورش همین جاست، جاییکه ما مجبور و محکومیم به داشتن امید.. جاییکه هیچ امیدی در واقع دیده نمیشه، هیچ قطعیتی از خوش بینی نیست ولی ما همچنان باید دست به عمل بزنیم. اینجا سخت ترین کار یک انسانه و در زندگی زیاد پیش میاد. رنج ها به ما حمله می کنن، عدم قطعیت ذات جهانه مهم عمل ماست...
قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه
بکفر یا بشکایت برآید از دهنی

فرشته ای که وکیلست بر خزاین باد
چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی
نذاریم هیاهوی بیرون این چراغ و این شعله رو  خاموش کنه، نگهش داریم.."

 

چی بگم، از روزی که گذشت؟

خدا رو شکر که گذشت... تمام شد و زنده موندم. بقیه اش رو هم زنده می مونم ان شاء الله.
گاهی وقت ها تمام وجودت گریه می کنن به جز چشمانت.
چیزهایی که میخواستم.. کارهایی که میخواستم انجام بدم.. فرصت برای انجام دادنشون همگی محیا شده، اما حالا که تمام ِ وجودم سلاخی شده دستور حرکت دادی؟!...
انگار داستان همه ی آدم ها یه جورایی شبیه به داستان پرومتئوسه، زئوس برای اینکه تنبیهش کنه دستور داد بستنش به تخته سنگی، هر روز یه عقاب میومد کبدش رو می خورد و بعد پرواز میکرد می رفت. چون نامیرا بود بدنش بهبود پیدا می کرد. فردا عقاب دوباره میومد.. و این عملیات سالیان سال ادامه داشت. برای ما هم هر روز قسمتی از وجودمون خورده می شه، منتها «امید» نقش عنصر نامیرایی رو در وجودمون بازی می کنه. پس دوباره بهبود پیدا می کنیم و دوباره و دوباره این پروسه تکرار می شه..
 

*عنوان نوشت:
نمانده در دلم دگر توان دروری
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته بر باد
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد
روزگار غریب/علیرضا قربانی

۴ نظر ۲۵ آذر ۹۹ ، ۰۲:۳۰
ZaR


دیوار آرزوها

پنج سال گذشت.. از اولین روزی که پا روی موزائیک‌های قدیمی و شکسته‌ات گذاشتیم، همانی که بعد از پنج سال هنوز هم شکسته باقی مانده..بگذار از تمام خاطراتی که تلخیشان پر رنگ‌تر است؛ بگذریم و تو را به گوشه‌ای از صندوقچه‌ی ذهن بسپاریم. پیرخانه‌ی عزیزم، ممنون که زندان ِ انعطاف پذیری برایمان بودی و هوای زندانی‌هایت را داشتی. راستش را بخواهی شاید دلم برای زمین ِ گرمت در زمستان تنگ بشود زیرا در خانه‌ی جدید از کف ِ گرم و شوفاژ خبری نیست، اما فکر نمی‌کنم دلم برای خودت و خاطراتت تنگ بشود.. پیش می‌آید که آدم‌ها قدردان ِ زندان رفتنشان باشند، تو زندان ِ ناگزیری بودی که ما را زُبده کردی.

در آستانه‌ی آزادی بیا اسم ِ فصل ِ جدید را بگذاریم"آغاز ِ رهایی"

 

پ.ن. باید برای خودم توفو بخرم. از همون‌ها که داخل سریال‌های کره‌ای بعد از بیرون اومدن از زندان می‌خورن. (شکلش شبیه پنیر لاکتیکی ِ خودمون می‌مونه، اما تا جایی که می‌دونم بی‌مزه‌ست.)

۲ نظر ۱۱ آذر ۹۹ ، ۰۴:۴۵
ZaR

راهی که با تمام وجود بهش باور داری و می ‌دونی آخرش خوبه، اما سنگلاخ و طاقت فرساست، اون قدر که سنگینیش رو روی دوشت با هر قدم، با هر نفس، هر لحظه احساس می‌ کنی..ارزش رفتن داره؟
راهی که باید وجودت رو براش فدا کنی، حتی شاید فنا شدی.
راهی که رسیدنش زمان مشخصی نداره.
شاید مجبور بشی با زخم‌هایی که در طول مسیر برمی داری تا آخر عمر زندگی بکنی، می تونی؟
اولویتت توی زندگی چیه؟ قبل از هر تصمیمی این موضوع رو مشخص کن.
اولویت
اولویت
اولویت
اولویت یعنی چیزی که برای تو نسبت به همه چیز تقدم داره و حاضری برای رسیدن بهش هر کاری بکنی، برای محقق شدنش، برای بودنش. و قاعدتاً هر بهایی رو هم بپردازی. از جمله عمر و جوونیت رو. می تونی موهات رو در طول این راه سفید کنی و بعد پشیمون نشی؟

این راه ارزش رفتن داره؟

۵ نظر ۰۷ آذر ۹۹ ، ۱۱:۵۴
ZaR

1. چی جای سریال دیدن‌های نصفه شبی اون هم با کیفیت 720 نتفلیکس؛ وصل به تلویزیون رو می‌گیره؟ همراه با پارتنر ِ پایه و صد البته منوهای خوشمزه و سَردستی.
مثل این(تا حالا ترکیب نودل و کاهو رو امتحان کردید؟) یا این(شما هم آب سوپ ِ اضاف اومده از ظهر رو نگه می‌دارید و آخر شب ازش یه چیز محشر می‌سازید؟ اگر امتحان نکردید امتحان کنید). اگه بخوایم خیلی شخصی‌سازیش کنیم و موافق میل باشه می‌شه این. دیگه بعد از سال‌ها کم ُ زیاد کردن رسپی نودل می‌تونم بگم همـــه چی رو باهاش امتحان کردیم. حتی پای مرغ و ربّ انار، حتی آلو بخارا و گوشت گوسفند، حتی بامیه! نگم براتون از میزان شعفی که خلق این مزه‌های فضایی ایجاد می‌کنه. ادویه‌ی خود نودل به تنهایی مزه نداره، البته شاید به ذائقه‌ی ما نمی‌خوره واسه همین هرچی ادویه بشه بهش اضافه می‌کنیم. می‌تونیم اسم این استراتژی رو بذاریم: وقتی که نیاز ِ شکم هنگام دیدن فیلم و سریال باعث ِ عرضه‌ی رسپی‌های عجیب و غریب می‌شود.
 

2. Start Up


فکر کن با خواهرت همچین جایی دعوات بشه! :))

اصل ِ کلیشه ست این سریال. منتها همراه با رنگ و لعاب بصری بسیـار زیبا. اینقدر بعضی از سکانس‌ها چشم‌نواز هستن که هر لحظه انتظار داری یه اتفاق خارق‌العاده اون وسط بیوفته(با توجه به سابقه‌ی نویسنده و کارگردان). در حال پخشه، و سریال در حال پخش دیدن یعنی آسیب پذیری! یعنی نقطه ضعف دادن دست عوامل سریال! هفته به هفته می‌شینی سریال رو می‌بینی کم کم با فضای داستان ارتباط برقرار می‌کنی، اون وقت در یک ثانیه می‌تونن قصر آرزوهایی که برای داستان و شخصیت‌ها داشتی رو ویران بکنن. بیچاره‌ها انگار گروگان هستن دستشون!
البته خوبی ِ با هم دیدن سریال کلیشه‌ای اینه که شما هم در برابر اون‌ها قدرت دارید، مثلاً بشینین دور هم نولیت بخورید و روح مبارک نوسینده کارگردان و ما یتعلقات سریال رو آبکش کنید، آی می‌چسبه.

۶ نظر ۰۲ آذر ۹۹ ، ۰۳:۴۴
ZaR

_یه جا در مورد سال‌های شصت، حزب جمهوری، ترورها و آشفتگی ِ موجود در اون زمان صحبت می‌کنه. میگه* اون زمان کشته شدن برامون دیگه مسئله‌ی خاصی نبود هر لحظه منتظر بودیم که بریم... و این روحیه خیلی به دردمون خورد. چون اون تجربیات رو داشتیم بعدها در راه طب‌سنتی که وارد شدیم، در مواجهه با تهدیدات و بم‌بست‌ها می‌گفتیم این که چیزی نیست، سخت‌تر از این‌ها رو قبلاً از سر گذروندیم. این‌ها واسه ما حالا تفریحه!
حالا برای ما که به صورت جمعی و فردی به چوخ رفتیم هم همین طوره، اگه از این مرحله زنده بیرون بیایم، مراحل بعدی ِ زندگی رو می‌تونیم ساده‌تر بگذرونیم. نه اینکه قطع به یقین باشه، حسم اینجوری میگه، شاید هم دوست دارم که این‌طور باشه. واسه همین همه‌اش با خودم میگم صبر کن.. شاید الان نتیجه‌ی مطلوبی از تلاش‌ها و زحمت‌هات نگیری، اما یه روز.. تائیر این نقطه‌هایی که برای صحیح گذاشتنشون اینقدر زحمت کشیدی و اذیت شدی رو می‌بینی. چون‌که هیچی توی این عالم گم نمی‌شه و همه چی سر ِ زمان ِ خودش اتفاق میوفته. صبر کن دختر.. صبر کن.
*از سیاست تا طبابت

 

پ.ن.1 هر وقت انتظار یه نتیجه‌ی خاص نداری، امکان ثبت یه نتیجه‌ی خوب بیشتره.
پ.ن.2 وی به درجه‌ای از عروج هنگام دویدن رسیده بود که در طی مسیر در حال گوش دادن به پادکست فردوسی‌خوانی دیده شد! با تشکر از خانم روزالیند فرانکلین جهت یادآوری این پادکست خوب. و البته مهناز  جان جهت انداختن فکر شاهنامه‌خوانی به سرمان!

۲۸ آبان ۹۹ ، ۰۳:۵۰
ZaR

 

 

۲۴ آبان ۹۹ ، ۰۰:۵۵
ZaR

چه کرده این چالش با روزمره‌های من!
یه یمن وجودش سعی می‌کنم کارهای مشخص شده برای اون روز رو با سریع‌ترین حالت ممکن انجام بدم که بتونم زنجیر اسارت رو پاره کنم. در عین حال وقتی آزاد می‌شم و صفحات رو باز می‌کنم دلم می‌خواد زودتر بیام بیرون برگردم به کارها. انگار این چالش داره سیم‌پیچی‌های مغزم رو دست‌کاری می‌کنه.
مفاد چالش رو بنا به مصلحت واسه خودم کمی تغییر دادم و اکثرا  چک کردن شبکه‌های اجتماعی رو منوط بر انجام دادن وظایف اصلی که باید انجام بشن گذاشتم. مثلاً «اول دو/سه کار اصلی رو انجام بده بعد به شبکه‌های اجتماعی سر بزن» این یعنی عملاً کل روز درگیر بودن و فرصت نداشتن برای فعالیت‌های غیر ضروری. باز خوبه در این مرحله امید به زودتر انجام دادن کارها داری اما گزینه‌ای مثل «امروز اصلاً به شبکه‌های اجتماعی سر نزن» دقبقاً می‌زنه به هدف! کل روز رو داشتم در فراق جنس می‌سوختم به واقع.
درد اینجاست که کلید ِ ماجرا تنها یه کلیک ساده است! فکر کن، وقتی وارد مرورگر می‌شی برای انجام کارها یا شرکت در کلاس‌ها، پنل بیان و صفحه‌ی وبلاگ فقط یه پنجره اون ورتره و دلبرانه داره بهت نخ می‌ده. کم کم زمزمه‌ها شروع می شن، یه کلیک ساده...یه کلیک ساده...و تو باید در مقابل این وسوسه‌ها مقاومت کنی، تمرکز کنی و کلی کار مفید انجام بدی(پوووف).
فعلاً با تغییر دادن مرورگر اصلی از فایرفاکس که صحفه‌ی بلاگ، اینستاگرام و بقیه مکان‌های لهو و لعب اونجا ذخیره هستن به اُپرای کویر، کمی کنترل ماجرا راحت‌تر شده. اما هنوز بدن درد دارم، یعنی اینقدر معتاد بودم؟

 

پ.ن.1 یه سلامی هم بکنیم به هم‌بندی‌های عزیز، بچه‌هایی که در این چالش شرکت کردید، حالتون چه طوره؟ شما هم درد به استخونتون زده؟ و در این مدت سختگیری ِ زیرپوستی ِ این چالش رو حس کردید؟

 

پ.ن.2 بعضی وقت‌ها سر کلاس با فهمیدن مطالب درسی اشتیاق جوری در رگ‌هام جریان پیدا می‌کنه که می‌تونم همون موقع بلند شم، دست‌ها رو ببرم بالا و رقص سماع برم، بچرخم و بچرخم و بخندم(از عوارض خواندن داستان‌هایی از شمس و مولانا). بعد فکر می‌کنم با این حس و آتشی که در درونم زبانه می‌کشه می‌تونم کل دنیا رو فتح کنم.
اما واقعیت چیه؟ این اشتیاق بعد از بیش‌تر از 8 سال نتونست به جای ِ درخور ِ توجهی برسه. چون تنها بود و متریال‌های دیگه‌ای مثل سخت‌کوشی و  تمرکز همراهش نبودن. انگار تنها آجرهایی کج و معوج روی هم قرار گرفته بودن بدون داربست و پی ِ محکم.
آیا فقط با حس ِ اشتیاق می‌شه فاتح شد؟
.
.
این حس لازمه اما کافی نیست. اشتیاقی که در عمل بازتاب نداشته باشه به چه درد می خوره؟جوانه‌ت همون قدر که نیاز به آفتاب ِ اشتیاق داره که بهش گرما بده، به آب‌یاری ِ منظم هم نیاز داره.
وقتی یکم بزرگتر می‌شی می‌فهمی برای راهی که اشتیاقت رو براش خرج کردی باید بهای سنگینی بپردازی! چرا؟ نمی‌دونم، شاید بعدها نظرم عوض بشه اما فعلا به این نتیجه رسیدم که اگه از یه جایی به بعد از اشتیاقت میوه نچیده باشی (کسب منفعت نکرده باشی) حسابی تو ذوقت می‌خوره.

۸ نظر ۲۰ آبان ۹۹ ، ۱۷:۰۰
ZaR

می‌خوام نقطه‌هام رو درست بذارم. نقطه‌هایی که کلمات رو می‌سازن، کلماتی که باعث بوجود اومدن جمله‌ها می‌شن و همین‌طور دومینو وار همدیگه رو می‌سازن تا وقتی‌که یک مجموعه رو شکل می‌دن. یعنی من ِ نوعی، تشکیل شده از میلیارها نقطه. می‌خوام این نقطه‌ها رو از ریشه بازسازی کنم، ولی نمی‌تونم. فعل ناتوانی چقدر بجا اینجا به کار رفته. وقتی می‌بینی کجا اشکال داره، حتی شاید بدونی چه طور باید جلوی پیشرفتش رو بگیری، اما نمی‌تونی. چه طور ممکنه بدونی باید چیکار کنی ولی توان انجامش رو نداشته باشی؟!
شبیه مریضی صعب العلاجی که برای بهبودش باید دست به دامن خدا بشی. آره، واسه همینه چندین ماهه دارم واسه خودم و نقطه‌های وجودم حمد شفا می‌خونم. گنجوندمش داخل جدول عادت‌ها مبادا فراموشم بشه! حداقلش اینه که حس خوبی بهم می‌ده، هر حمدی که می‌خونم می فرستمش به سمت نقطه‌هایی که نشتی دادن و نیاز دارن که فیکس بشن. بعضی‌هاشون اینقدر کهنه هستن که تبدیل به خورده شیشه شدن و برای برگشت به تنظیمات کارخانه نیاز به تغییر ِ ماهیت ِ شیمیایی دارن! فعلا همین کار از دستم بر میاد. خوبیش اینه که حداقل می‌تونم تشخیص بدم کدوم گوشه کج و معوج شده و نیاز به صاف کاری داره. حالا فعلا انرژی مثبت بفرستم، درمان رو می‌ذاریم برای بعد، وقتی به اندازه‌ی کافی قوی شدم که بتونم چکش دست بگیرم. اون موقع می‌تونم جلوی هرز رفتن نقطه‌هام رو بگیرم.

پ.ن.1 اگر به حمد شفا اعتقاد داشته باشید که تاثیرش بسیار آرام بخشه. اگر هم نه، مثل مکانیزم انرژی درمانی می‌تونید تصورش کنید. وقتی تمرکز می‌کنی روی یک نقطه‌ی خاص و بهش انرژی می‌فرستی که سلول‌های اون قسمت دوباره فعال بشن. برآیند فعالیت جزء جزء سلول‌های اون ناحیه می‌شه درست کار کردن اون سیستم.

پ.ن.2 با هبیت ترکر و بولت‌ژورنال آشنا هستین؟ توکا یه سری پست دنباله‌دار خوب درمورد بولت‌ژورنال نوشته. دوست داشتید بخونید.

پ.ن.3 به عنوان یه راست دست، الان که می‌تونم با دست چپ هم گوجه و خیار واسه سالاد خورد کنم یا ظرف بشورم، انگار قله‌ی کوهی رو فتح کردم مثلاً! با تشکر از خاصیت آهسته و پیوسته پیش بردن ِ جدول عادت‌ها.

۸ نظر ۱۱ آبان ۹۹ ، ۰۲:۰۹
ZaR